تبليغاتX
شب مهتابی

شب مهتابی

دو چيز را از هم جدا كن

عشق و هوس

چون اولي مقدس است و دومي شيطاني،

اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 8:9 PM  توسط سحر  | 

دنيا دو روز است

يك با تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.

به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد

به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد

به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 8:7 PM  توسط سحر  | 

دو چيز را هميشه فراموش كن

خوبي كه به كسي مي كني

بدي كه كسي به تو مي كند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 7:59 PM  توسط سحر  | 

عاشقانه

 

اگر زندگی را عاشقانه زندگی کنی

 

جاودانگی را در لحظه های گذرا ، تجربه خواهی کرد

 
اگر زندگی را عاشقانه سپری کنی

 

دلت بستر رودخانه ی تمامی شعر های جهان خواهد شد

لطیف خواهی شد


شفیق خواهی بود

 

آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهی زیست

 

بلکه وجودت برای دیگران نیز سعادتی خواهد بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 12:6 PM  توسط سحر  | 

بي چشم داشت

 

خدايا

      توانم ده تا دوست بدارم بي چشم داشت

     و  بفهمم  ديگران را  حتي اگر نفهمند  مرا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 11:59 AM  توسط سحر  | 

شكيبايي

 

شكيبايي در برابر ديگران عشق است

 

شكيبايي در برابر خود اميد است

                   و

شكيبايي در برابر خدا ايمان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 11:37 AM  توسط سحر  | 

تلفن

 

وقتي خيلي کوچک بودم اولين خانواده اي که در محلمان تلفن خريد ما بوديم
هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن که به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت که مادرم با تلفن حرف ميزد 
مي ايستادم و گوش ميکردم و لذت ميبردم
بعد از مدتي کشف کردم که موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي کند که همه چيز را مي داند.
اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد.
ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر کسي را به سرعت پيدا ميکرد .

 

بار اولي که با اين موجود عجيب رابطه بر قرار کردم روزي بود که مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود .
رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميکردم که با چکش کوبيدم روي انگشتم.
دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه کردن فايده نداشت چون کسي در خانه نبود که دلداريم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همين طور که ميمکيدمش دور خانه راه مي رفتم
تا اينکه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوري رفتم و يک چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم .
تلفن را برداشتم و در دهني تلفن که روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ
صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .


انگشتم درد گرفته ....
حالا يکي بود که حرف هايم را بشنود ، اشکهايم سرازير شد 
پرسيد مامانت خانه نيست ؟
گفتم که هيچکس خانه نيست .
پرسيد خونريزي داري ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم .
پرسيد : دستت به جا يخي ميرسد ؟
گفتم که مي توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو يک تکه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار .
يک روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم
صدايي که ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند ؟ و او جوابم را داد .

 بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم .
سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .
سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد 
او به من گفت که بايد به قناريم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزي که قناري ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف کردم .
او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهايي را زد که عمومآ بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند .
ولي من راضي نشدم .
پرسيدم : چرا پرنده هاي زيبا که خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي ميکنند
عاقبتشان اينست که به يک مشت پر در گوشه قفس تبديل ميشوند ؟


فکر ميکنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون که گفت : عزيزم ،
هميشه به خاطر داشته باش که دنياي ديگري هم هست که مي شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد
 .
وقتي که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتيم . دلم خيلي براي دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و
من حتي به فکرم هم نميرسيد که تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان کنم .
وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميکردم .
در لحظاتي از عمرم که با شک و دودلي و هراس درگير مي شدم 
يادم مي آمد که در بچگي چقدر احساس امنيت مي کردم .
احساس مي کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نيرويش را صرف يک پسر بچه ميکرد.

سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترک ميکردم ،
اتوبوسمان در وسط راه جايي نزديک به شهر سابق من توقف کرد.
ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صداي واضح و آرامي که به خوبي ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات
ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند ؟
سکوتي طولاني حاکم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم که مي گفت : فکر مي کنم تا حالا انگشتت خوب شده
خنديدم و گفتم : پس خودت هستي ، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي ؟
گفت : تو هم ميداني تماسهايت چقدر برايم مهم بود ؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم 
به او گفتم که در اين مدت چقدر به فکرش بودم . پرسيدم آيا مي توانم هر بار که به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم
گفت : لطفآ اين کار را بکن ، بگو مي خواهم با ماري صحبت کنم

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
يک صداي نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که مي خواهم با ماري صحبت کنم ...
پرسيد : دوستش هستيد ؟
گفتم : بله يک دوست بسيار قديمي
گفت : متاسفم ، ماري مدتي نيمه وقت کار مي کرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يک ماه پيش درگذشت .
قبل از اينکه بتوانم حرفي بزنم گفت : صبر کنيد ، ماري براي شما پيغامي گذاشته
يادداشتش کرد که اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش ....
صداي خش خش کاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند
به او بگو که دنياي ديگري هم هست که مي شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را مي فهمد

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 1:55 PM  توسط سحر  | 

یک روز زندگی

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز..... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است...

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 12:19 PM  توسط سحر  | 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.

                                                                                                 گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 7:45 PM  توسط سحر  | 

سرود زن

می‌گویند مرا آفریدند . از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم .

حوایم نامیدند یعنی زندگی.  تا در کنار آدم، یعنی انسان

همراه و هم‌صدا باشم .

می‌گویند میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را . و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب

چشمان‌شان باز گردید

مرا دیدند  .مرا در برگ‌ها پیچیدند . مرا پیچیدند در برگ‌ها

تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند

نسل انسان زاده منست

من، حوا  ، فریب خورده شیطان

و می‌گویند که درد و زجر انسان هم  زاده منست ،زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌ افکند

شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می‌دهند

اقرار می‌کنم ، دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرن‌ها ، باز هم آمدم ،ابراهیم زادۀ من بود ،و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند

و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

فاطمه من بودم ، زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص‌العقل و نیمی‌ از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند  گاه زندانیم کردند و  گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهشهایم کردند

اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را

بر برگ برگ روزگار هرگز منکر نخواهند شد

من مادر نسل انسانم .

من حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم

من درست همانند رنگین‌کمان

رنگ‌هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

پس بیاموز تا سجده کنی

درست همانطور که فرشتگان در بهشت

بر من سجده کردند

بیاموز که من نه از پهلوی چپت بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو زاده شدم

بیاموز که من مادر این دهرم و تو

مثل دیگران زاده من

                                                             سروده‌ای از لینا روزبه حیدری

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 12:42 PM  توسط سحر  |